ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره

ایلیا

خوش به حال ایلیا

چند روز پیش من و تو و بابایی رفتیم خرید.من می خواستم یه عینک آفتابی واسه خودم بخرم آخه عینک قبلی ام رو بابایی تحویل گرفت و عینک نداشتم اول توی مسیر واسه تو بن بن بن خریدم چون توی این ماه آموزش هات رو یه کم رسمی تر دارم دنبال می کنم. حیوانات وحشی که داشتی واست حیوانات اهلی هم گرفتم. بعد یه عینک آفتابی واست گرفتم که خیلی بهت می اومد.توی پاساژ زده بودی و راه میرفتی خیلی خوشحال بودی فروشنده هم به خاطر تو یه تخفیف اساسی بهمون داد.   یه صندلی بادی هم خریدیم که یه کم مشکل داره و هر چی به بابایی گفتم بریم عوضش کنیم نیومد. اینم عکسای خریدمون               ...
13 ارديبهشت 1391

پارک

هنوز ایلیا جون مریضه و همه اش می خوابه وقتی هم بیداره همه اش نق می زنه.جوری که دیروز مجبور شدم بدون بابایی اونو ببرم پارک. آخه کالسکه ایلیا رو خونه عمه سعیده جا گذاشته بودیم و مجبور بودم اونو بغل کنم.اگه خسته میشدم و می ذاشتم که خودش راه بیاد یا از سر جاش تکون نمی خورد یا اگه باید سمت راست می رفتیم او سمت چپ می رفت.    به پارک که رسیدیم خودش بازی می کرد و به من کاری نداشت منم یه دوست پیدا کردم و حسابی با هم سرگرم صحبت درباره ی نی نی هامون شدیم.        پسر گلم زود خوب شو من و بابایی نگرانتیم.          راستی بابایی دیروز که از اداره اومد دلش واسم سوخت و خون...
13 ارديبهشت 1391

بازم ایلیا مریضه

چند روزه که ایلیا جون مریضه.منم همه اش دارم حرص می خورم.جمعه هفته قبل که از جهرم برگشتم ایلیا تو ماشین تب داشت.هر لحظه هم تبش شدید تر میشد. جوری که وقتی رسیدیم شیراز و بابایی ایلیا رو بغل کرد خیلی ترسید.از پله ها هم که می اومدم بالا یه عالمه استفراق کرد. فدات بشم امروز دعوات کردم آخه امروز دیگه گلودرد و آب ریزش بینی هم داشتی و هر چی انواع و اقسام جوشونده و غذا واست درست می کردم نمی خوردی.                                                                         &nbs...
12 ارديبهشت 1391

دیدن طناز

بالاخره موفق شدم برم خونه ی دوستم سولماز.از روزی که طناز کوچولو دنیا اومدمی خواستم برم پیشش اما هر کاری می کردم موفق نمی شدم.الان دیگه طناز فکر می کنم ٩ ماهه باشه که ما رفتیم پیشش.یه عالمه هم ازشون عکس گرفتم.                                                                         &nbs...
10 ارديبهشت 1391

مهمونی

امشب واسه شام مهمون داریم.خاله الهه و عمو محمود دوست بابایی می خوان بیان خونه.نی نی شون الناز هم هست.وقتی ما رفته بودیم خونه شون همه اش با هم دعوا می کردین.اون از تو بزرگ تره و اون موقع تو تازه راه میرفتی.الناز تا می دید تو داری راه میری تو رو هل می داد و تو هم خیلی ترسیده بودی و تا الناز می اومد پیشت گریه می کردی.ببینم امشب چی کار می کنین.من الان می خوام برم خورش درست کنم که حداقل یکی از کارهام رو انجام داده باشم.قورمه سبزی با مرغ شکم پر.پلو هم که الان زوده.اگه خوب شد عکسش رو می ذارم.ببینم چی میشه.                        &nbs...
1 ارديبهشت 1391

ایلیا

ساعت 11 شبه و همین الان ایلیا خوابید                         چون زود خوابیده میدونم که مثل دیشب تا صبح نمیذاره من بخوابم                    دیشب ساعت 1 خواستم بخوابم که ایلیا  که زودتر  خوابیده بود بیدار شد هر چی می خوابوندمش بعد از ربع یا نیم ساعت دوباره بیدار میشد من که سر درد گرفته بودم دیگه تقریبا ساعت 4 بود که هرچی گریه کرد بهش توجه نکردم و مامان بدی شدم                       &nb...
1 ارديبهشت 1391

17 ماهگیت مبارک

امروز ایلیا جونم وارد ١٧ماهگی شد. منم مامان خوبی بودم.یه عالمه از ایلیا عکس گرفتم بعد هم می خواستم به این مناسبت شیرینی درست کنم که رنگینک به فکرم رسید و درست کردم. خیلی خوشمزه شد. راستی دیشب هم یه شلوار خوشکل واسش خریدم که توی عکساش هست.                                                                    &nbs...
30 فروردين 1391

عکس ایلیا

ایلیا جون امسال کنار سفره هفت سین عکس نداشت. آخه ما قبل از تعطیلات عید رفتیم مسافرت. تنها چیزی که داشتیم سبزه ی عید بود که مامان جون واسه مون سبز کرده بود.من که از چند ماه قبل از اینترنت مدل های سفره هفت سین میگرفتم موفق نشدم سفره بچینم.                     خلاصه چند روز پیش رفتیم خونه خاله الهام و ایلیا کنار سفره هفت سین اونا عکس گرفت.        اینم عکسای ایلیا                           &nbs...
30 فروردين 1391

دایی محمد

امروز خیلی خیلی دلم گرفته.دلم واسه داداش محمدم تنگ شده.خدایا چرا؟چرا همیشه باید حسرت بخورم.وقتی به ایلیا نگاه میکنم دلم میگیره آخه محمد هیچ وقت ایلیا رو ندید.الان 3سال است که محمد دیگه بین ما نیست.دیگه خسته شدم.نمی تونم دیگه ناراحتی ام رو تو خودم بریزم.دوست دارم  فریاد بزنم و فقط از خدا بپرسم چرا؟چرا این قدر زود از بین ما رفت.همیشه باید با خودم بگم اگه محمدبود توی این لحظه این حرف رو میزد یا این کار رو میکرد. یادش به خیر روزهایی که بودی.دوستت دارم عکسات رو میذارم که حداقل این جوری پیشمون باشی. عکس دایی محمد ...
28 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد